تبليغاتX
به شهر شاپرک خوش اومدین






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


به شهر شاپرک خوش اومدین

 

 

 

 

واي ديگه خسته شدم چقد غم چقد غصه چقد درد به هر وبلاگي سر ميزنم از شادي و خوشحالي

 

 خبري نيست همه از بيوفايي ميگن همه از دروغ ميگن همه از غصه ميگن همه دلشون شكسته

 

 هيشكي مرحمي واسه دل شكستش نداره هيشكي راضي نيست همه از غم ميگن غم غم غم ....

 

بياين از خدا حرف بزنيم خدا تنها پناهيه كه آدم وقتي با اونه ديگه هيچ غم وغصه اي نداره .

 

 يادمه وقتي مدرسه ميرفتم كه پارسال آخرين روزهاي مدرسه رفتن من بود آدم هر چقد غم و غصه

 

 تو دلش بود تا پاشو تو مدرسه ميذاشت همه ي مشكلاتش از يادش ميرفت البته چرا بعضي وقتام ميشد

 

 يكي بياد تو كلاس گريه كنه اما چون همه باهاش همدرد ميشدن زود از يادش ميرفت كه چقد غم داره تو دلش.

 

اما حالا كه بزرگتر شدم ميبينم همه به فكر زندگي خودشونن هيشكي درد آدمو نميفهمه

 

اگرم بياي  سفره ي دلتو جلوي يكي پهن كني با آدم همدردي نميكنه كه هيچ يه سوژه اي هم دستش ميادو

 

ميره به اين و اون تعريف ميكنه . بگذريم آره ميخواستيم در مورد خدا حرف بزنيم خدايي كه ياد اون                

 موجب آرامش دلهاست هيچ وقت نگفتن خداي غم خداي غصه خداي نامهربوني ميگن خدايي

 

 كه پيوند دهنده ي قلباست ميگن خدايي كه نوازنده ي ساز محبته وخلاصه خدا يعني مهربوني

 

 خدا يعني صاحب همه ي صفات نيك . خدا يعني تنها. يعني فقط خداست كه ميتونه امنترين تكيه گاه باشه

 

 هر چي تو دلتونه به خدا بگين اين روزا دامن خدا بازه بازه. هر چي ميخواين بسپرين بدست خودش.

 

مطمئنم اگه بادل پاك و از ته دل چي ازش بخوايم دست خاليمون نميذاره. البته يادمونم باشه خدا

 

اگه درد وغم داده صبر و تحملم داده پس بياين فقط به نيمه ي خالي ليوان نگا نكنيم و فقط

 

 به دردا و مشكلات توجه نكنيم بلكه زندگيمون پر از خاطرات خوب و مسائل جذاب هم

 

هست پس ميشه شاد هم زندگي كرد و به مشكلات كمتر توجه كرد.

 

 

 

 

 

 

              

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سرزمين قصه ها 

           

 

 

شدم اسير قصه ها قصه هاي از غم جدا 

 كالسكه اي با چراغي از چنس نوربااسباي نقره اي درانتظار من بود

رفتم سوار كالسكه  شدم تا كه پروازكنم به كهكشونا

اون بالاها را ه  ميرفتم رو ابرا انگاري يه رويا بود كه منو ازدنياكرده بود جدا

همه جا ميدرخشيد من تو كالسكه بودم نشسته بودم رو تخت پري ها

منم يه پري بودم تاج اونا روسرم بود اين همه خوشبختي با من بود يه جا

رسيدم به رنگين كمون همون رنگين كمون مهربون دستم بردم بالا تا كه ايستادن اسبا

اومدم از كالسكه بيرون رفتم روي رنگين كمون نشستم روش وتا به حرفاش بكنم گوش

رنگين كمون هفت رنگ وقتي ديدبه حرفاش گوش ميكنم يهو رنگاشو باخت وشد خاموش

رنگين كمون ناز نازي از دنياشون نيست راضي گله وشكايت ميكنه از غصه صحبت ميكنه

غصه ي يه رنگين كمون رفتن خيلي زودشه بايد بره دست خودش نيست خودش اينو خوب ميدونه

 زندگي و اومدن دوباره ي رنگين كمون وابسته به بارونه بدون بارون اون وجود نداره پس اونم يه عاشقه  يعني عاشق بارونه

بارون نباشه اونم نيست اما نميدونه اينو بايد به كي بگه

اگه ميدونستم قصه ها هم غصه دارن پا نميشدم از زمين بيام اينجاهمون جا درد هموخوب ميفهمن آدما

نميشه خوشبختي رو هيچ كجا يه جا پيدا كرد حتي تو ي سرزمين قصه ها

همون اول راه كه پاي حرفاي رنگين كمون نشستم فهميدم اونجا هم مث اينجا چه فرقي ميكنن باهم سرزمينا؟

دل كه مهربون باشه ميشه خوشبختي رو حس كرد يا حتي ميون بد بختيا ميشه خوشبختي رو ساخت ميشه دنيارونباخت.

 

 

 

 

 

                               شاد باشید در پناه حق

 

 

 

 

 

       

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت18:19توسط شاپرک | |