تبليغاتX
به شهر شاپرک خوش اومدین






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


به شهر شاپرک خوش اومدین

 

    

                                                                                                                                                                          

 

چون نميخوام زياد طولاني بشه همين اول كاري ميرم سر اصل مطلب

ايشالا كه خيره.

آبجي دنياي خوشگلم منو به يه بازي دعوت كرده البته نميشه گفت بازي! بلكه ازم خواسته كه خاطرات

مرگبارمو بنويسم و اينم بايد بگم كه از وقتي كه اين دنيا خانوم ازم خواسته ، من همش دارم خاطراتمو

تو ذهنم مرور ميكنم تا شايد از بينشون لا اقل  يه دونه خاطره ي مرگبار پيدا كنم.

اينه كه از اون روز نشستم فك كردم به چند تا خاطره دست يافتم كه الان براتون مينويسم .

حدودا آخراي تابستون بود يه چادر گلدار كوچيك داشتم اونو انداختم سرم و به زور به بابام گفتم كه

 پول بده ميخوام برم نارنگي بگيرم البته اون موقع كه حدودا 3 يا 4 سالم بود به نارنگيم پرتغال ميگفتم

 بهش گفتم زود باش پول بده برم از مغازه ي ميوه فروشي پرتغال بگيرم چون ديدن بچه م به دخترعموم

يعني دختر دوست بابام كه يه سال ازم بزگتره گفتن كه اونم با من بياد . وقتي كه رسيديم خيابون و

خواستيم كه رد بشيم اول پسرهمسايمونم كه تو خيابون  بود و اونم همسن دخترعموم بود دويد اون

 ور خيابون، پشت سر اون دختر عموم دويد منم كه داشتم پشت سر دختر عموم ميدويدم كه برم اون

 ور خيابون، يهو يه وانت اومد زد بهم، ديگه من نفهميدم چي شد!! ميگن راننده قبل از من بيچاره داشت

ميمرد و خلاصه كه هيچيم نشده بود.

 خيلي هيجان انگيز بود همه جمع شده بودن اونجا ، همه داشتن يكي يكي بغلم ميكردن . اون دختر

 عمومم كه وقتي ديده بود من تصادف كردم دستاشو بلند كرده بود تا خونمون جيغ كشيده بود،

 رفته بود و يه جوري خبر داده بود كه بيچاره ها رو زهر ترك كرده بود.

يه بارم از رو پل افتادم اون موقع هم 3_4 سالم بودش

 يه بارم از پنجره مون افتادم اون ديگه يادم نمياد مامانم برام تعريف كرده

 يه بارم از رو تاب افتادم .

 اي بابا چرا دارين ميخندين ؟ باور كنين بد جور افتادم . از پشت ! تازه زمينم همش شن و ماسه بود  ديگه بد جور همه جام زخم و زيلي شده بود. تازشم اگه سرم ميخورد زمين ،همونجا ضربه مغزي ميشدم و ميمردم پس ديگه زيادم خنده نداره!

البته تو هيچ يك از موارد فوق چيزيم نشده بود از همشون بد تر افتادن از تاب بود كه حالاشم از تاب ميترسم البته اگه زياد هل بدن و خيلي بالا برم .

همين ديگه!

دنيا جونم ببخشيد كه حوادث مرگبار زياد نداشتم

اما من فك ميكنم اگه از شاديا و خوشياي زندگيمون مي نوشتيم بهتر بود! مگه نه؟

اي بابا تازه بايد يه چند نفري رو هم دعوتشون كنم، كه اونام خاطره هاي مرگبارشونو بنويسن !!

من كساي زيادي تو ذهنمه كه دعوتشون كنم اما ميگم شايد اونا دوست نداشته باشن و شايد يه چن نفري از قلم بيفتن و احتمالا ناراحت بشن وچون همتون واسم عزيزين ، هر كي منو دوست داشت و همچنين دوست داشت تو وبلاگش از خاطره ها ي مرگبارش بنويسه ميتونه بنويسه.

پس دعوت شدگــــــــــــــان :

همــــــــــــــه ي دوستــــــــــــــان و آشنايــــــــــــــان

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت18:17توسط شاپرک | |